تبلیغات
یک پیشنهاد به آقای مدیر - درد و دل شاعرانه با فراریای از حکومت خدا

یک پیشنهاد به آقای مدیر
 
بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

عید که میومد همه چی قشنگ بود آسمون ما با شما یه رنگ بود

عید میومد بهار بندگی بود نگاهه تازه ای به زندگی بود

  عید بهار و خونه ی قدیمی  ببین حالا چیا داری می بینی             

جنگ شروع رفتن بهاره نشونشم گلای زرد باغه

ببین که ماه رحمت الهی شده برای بعضیا تباهی

حجاب و معنا میکنن اسیری ببین کجا جوابت و بگیری؟

مگه خبر نداری از سه ساله که حتی پای رفتنم نداره

میون اون همه غم و سیاهی بردن معجرش شده بلایی

که چند صده بگو که چند هزاره یادش بیفته عاشقی، خرابه

گریه برای زینب صبورش قصه ی تشت و پشت پرده بودش

چرا داری می ری به بی پناهی اینجا دیگه راه فرار نداری

حکومت خدا و دارو دستش نشونشم دستای پینه بستش

بسکه حیا میکنه از شوهرش حتی تو خونه رو سری رو سرش

روش و گرفته شوهرش نبینه گلای سرخ گونش و نچینه

به من بگو گریه ی بی قراری غسل و کفن مگه خبر نداری

دستای خسته چه جور شکسته حجاب مادر چشما رو بسته

نگو دروغه  دروغ حرومه ته دل تو این و می دونه

وقت گناه دلت میخواد تو رو نبینه آره همینه آره همینه

اما اگه تو سیاه ترینی فقط باید تو اون و ببینید

رفته مثل باد عمر و جوونی زیباترین هم رسید به پیری

حالا حجاب کفن گرفته تمام پوشش بدن گرفته

نه اختیاری نه امتیازی کلات و اینجا بکنن تو قاضی

به حق مادر خدای خوبم تو عاشقم کن به راه بودم

حیات دنیا بود چه فانی راهی راهت شود چه باقی

ارحم عبد الذلیل ای نور بی بدیل دست ما را بگیر تنها تویی دلیل

 

 

 





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 تیر 1393 توسط راهی هدایت